X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
اهل حرم
پایگاه مجازی هیئت محبان قمر بنی هاشم ( شهرک شهید محلاتی)
.پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله فرمود : حسین منی وانا من حسین



داستانی را حضرت سیدنا الاعظم و استادنا الاکرم علامه طباطبایی ( ره ) نقل می فرمودند که بسیار شایان توجه است .

فرمودند : در کربلا واعظی بود به نام سید جواد از اهل کربلا و لذا او را سید جواد کربلایی می گفتند ، او ساکن کربلا بود ولی در ایام محرم و عزا در اطراف ، به نواحی و قصبات دوردست می رفت و تبلیغ می کرد ، نماز جماعت می خواند و مساله می گفت و سپس به کربلا مراجعت می نمود .


 


 

یک مرتبه گزارش به قصبه ای که همه آن ها سنی مذهب بودند ، افتاد . و در آن جا با پیرمردی که محاسن سفید و نورانی داشت برخورد کرد ، و چون دید سنی است از در صحبت و مذاکره وارد شد ، دید الآن نمی تواند تشیع را به او بفهماند ، چون این مرد ساده لوح و پاک دل چنان قلبش از محبت افرادی که غصب مقام خلافت را نمودند سرشار است که آمادگی ندارد و شاید ارایه مطلب نتیجه معکوس داشته باشد .

در یک روز که با آن پیر مرد تکلم می نمود از او پرسید : شیخ شما کیست ؟ ( شیخ در نزد مردم عادی عرب ، بزرگ و رییس قبیله را گویند ) و سید جواد می خواست با این سو ال کم کم راه مذاکره را با او باز کند تا به تدریج ایمان در دل او پیدا شده و او را شیعه نماید .

پیر مرد در پاسخ گفت : شیخ ما یک مرد قدرتمندی است که چندین خان ( 274 ) ضیافت دارد ، چقدر گوسفند دارد چقدر شتر دارد ، چهار هزار نفر تیرانداز دارد ، چقدر عشیره و قبیله دارد .

سید جواد گفت : به به از شیخ شما چقدر مرد متمکن و قدرتمندی است ! بعد از این مذاکرات ، پیرمرد رو کرد به سید جواد و گفت : شیخ شما کیست ؟

گفت : شیخ ما یک آقایی است که هر کس هر حاجتی داشته باشد برآورده می کند ، اگر در مشرق عالم باشی و او در مغرب عالم ، و یا در مغرب عالم باشی و او در مشرق عالم ، اگر گرفتاری و پریشانی برای تو پیش آید اسم او را ببری و او را صدا کنی فورا به سراغ تو می آید و رفع مشکل تو را می کند .

پیرمرد گفت : به به عجب شیخی است ، شیخ خوب است که این طور باشد ، اسمش چیست ؟

سید جواد گفت : شیخ علی .

دیگر در این باره سخنی به میان نرفت مجلس متفرق شد و از هم جدا شدند و سید جواد هم به کربلا آمد . اما آن پیرمرد از شیخ علی خیلی خوشش آمده بود و بسیار در اندیشه او بود . تا پس از مدت زمانی که سید جواد به آن قریه آمد با عشق و علاقه فراوانی که مذاکره را به پایان برساند و شیخ را شیعه کند و با خود می گفت : ما در آن روز سنگ زیربنا را گذاشتیم و حالا بنا را تمام می کنیم ، ما در آن روز نامی از شیخ علی بردیم و امروز شیخ علی را معرفی می کنیم و پیرمرد روشن دل را به مقام مقدس ولایت امیرالمو منین ( ع ) رهبری می نمایم .

چون وارد قریه شد و از آن پیرمرد پرسش کرد ، گفتند ، از دار دنیا رفته است . خیلی متاثر شد با خود گفت : عجب پیرمردی ، ما به او دل بسته بودیم که او را به ولایت آشنا کنیم . حیف که بدون ولایت از دنیا رفت ، ما می خواستیم کاری انجام دهیم و پیرمرد را دستگیری کنیم ، چون معلوم بود که اهل عناد و دشمنی نیست ، القاآت و تبلیغات سو ، پیرمرد را از گرایش به ولایت محروم نموده است .

بسیار فوت او در من اثر کرد و به شدت متاثر شدم . به دیدن فرزندانش رفتم و به آنها تسلیت گفتم و تقاضا کردم مرا سر قبر او ببرند . فرزندانش مرا بر سر تربت او بردند و گفتم : خدایا ما در این پیرمرد امید داشتیم چرا او را از این دنیا بردی ؟ خیلی به آستانه تشیع نزدیک بود ، افسوس که ناقص و محروم از دنیا رفت .

از سر تربت پیرمرد بازگشتیم و با فرزندان به منزل پیرمرد آمدیم . من شب را در همان جا استراحت کردم ، چون خوابیدم ، در عالم رو یا دیدم : دری است وارد شدم ، دیدم دالان طویلی است و در یک طرف این دالان نیمکتی است بلند ، و در روی آن دو نفر نشسته اند و آن پیرمرد سنی نیز در مقابل آن ها است . پس از ورود سلام کردم و احوال پرسی کردم ، دیدم در انتهای دالان دری است شیشه ای و از پشت آن باغی بزرگ دیده می شد .

من از پیرمرد پرسیدم : این جا کجا است ؟ گفت : این جا عالم قبر و عالم برزخ من است و این باغی که در انتهای دالان است متعلق به من و قیامت من است . گفتم چرا در آن باغ نرفتی ؟ گفت : هنوز موقعش نرسیده است ، اول باید این دالان طی شود و سپس در آن باغ رفت .

گفتم : چرا طی نمی کنی و نمی روی ؟ گفت : این دو نفر معلم من هستند این دو فرشته آسمانی اند آمده اند مرا تعلیم ولایت کنند ، وقتی ولایتم کامل شد می روم ، آقا سید جواد ؟ گفتنی و نگفتنی ( یعنی گفتنی که شیخ ما که اگر از مشرق یا مغرب عالم او را صدا زنند جواب می دهد و به فریاد می رسد اسمش شیخ علی است اما نگفتنی این شیخ علی ، علی بن ابی طالب ( ع ) است ) به خدا قسم همین که صدا زدم : شیخ علی به فریادم رس ، همین جا حاضر شد .

گفتم داستان چیست ؟

گفت : چون من از دنیا رفتم مرا آوردند در قبر گذاردند و نکیر و منکر به سراغ من آمدند و از من سو ال کردند : من ربک و من نبیک و من امامک ؟

من دچار وحشت و اضطرابی سخت شدم و هر چه می خواستم پاسخ دهم به زیانم چیزی نمی آمد ، با آن که من اهل اسلامم ، هر چه خواستم خدای خود را بگویم و پیغمبر خود را بگویم به زبانم جاری نمی شد . نکیر و منکر آمدند که اطراف مرا بگیرند و مرا در حیطه غلبه و سیطره خود درآورده و عذاب کنند ، من بیچاره شدم ، بیچاره به تمام معنی ، و دیدم هیچ راه گریز و فراری نیست ، گرفتار شده ام .

ناگهان به ذهنم آمد که تو گفتی : ما یک شیخی داریم که اگر کسی گرفتار باشد و او را صدا زند اگر او در مشرق عالم باشد یا در مغرب آن فورا حاضر می شود و رفع گرفتاری از او می کند . من صدا زدم : ای علی به فریادم رس !

فورا علی بن ابی طالب امیرالمو منین ( ع ) حاضر شدند و به آن دو نکیر و منکر گفتند : دست از این مرد بردارید ، معاند نیست ، او از دشمنان ما نیست ، این طور تربیت شده ، عقایدش کامل نیست چون سعه نداشته است و استضعاف فکری داشته است .

حضرت آن دو ملک را رد کردند و دستور دادند دو فرشته دیگر بیایند و عقاید مرا کامل کنند این دو نفری که روی نیمکت نشسته اند دو فرشته ای هستند که به امر آن حضرت آمده اند و مرا تعلیم عقاید می کنند .

وقتی عقاید من صحیح شد من اجازه دارم این دالان را طی کنم و از آن وارد آن باغ گردم .

منبع.  320 داستان از معجزات و کرامات امام علی (ع )

شنبه 10 اسفند 1392 :: 19:12
 


یکى از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)،

دوست داشت که آن حضرت را به خانه اش دعوت کند،

و به همین خاطر یک روز به همسرش گفت:

((آماده باش که امروز مى خواهم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به خانه دعوت نمایم)).

پس از آن، مرد بزغاله اى را کشت و همسرش مشغول پختن آن شد
 و خودش نیز به دنبال پیغمبر رفت، وقتى که او بزغاله مى کشت یکى از دو پسرش شاهد ماجرا بود.

در غیاب پدر، آن پسر به برادرش گفت:
 ((نبودى تا ببینى پدر چگونه بزغاله را کشت، مى خواهى به تو نشان بدهم؟))

 
برادر پاسخ داد: آرى.
دو برادر به پشت بام رفتند، پسر برادرش را خوابانید و کارد به گلویش ‍ گذاشت و
 سرش را برید، در همین موقع مادر متوجه ماجرا شد و فریاد زد:

((چه مى کنى؟))
پسر ترسید و از طرف دیگر بام فرار کرد و به زمین افتاد و مرد.
زن گریان و نالان شد و به عزادارى مشغول شد. پس از مدتى،
 رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و مرد عرب وارد خانه شدند،
زن ماجرا را براى شوهرش تعریف کرد و در پایان گفت:

((این ماجرا را به رسول خدا مگو، مبادا آن حضرت متاثر شود)).
سپس زن جنازه دو پسر را پیچید تا پس از رفتن پیامبر آن ها را دفن کند.
جبرئیل بر پیامبر نازل شد و عرض کرد:
((اى رسول خدا! به میزبان بفرمائید تا پسرهایت نیایند، من غذا نمى خورم)).
 رسول خدا به مرد فرمود: ((پسرهایت را بیاور)).

مرد عرض کرد:
((به آنها دسترسى ندارم، شما غذا میل بفرمائید.))
پیامبر فرمود: ((این طور نمى شود امر خداوند چنین است))
بالاخره مرد اقرار کرد که پسرانش کشته شده اند، حضرت فرمود:
((جنازه ها را بیاور))
مرد جنازه ها را آورد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دعایى خواندند،
بچه ها زنده شدند و در اتاق با رسول خدا هم خوراک گردیدند.
اى آنکه بر تمام خلایق سر آمدى در ارض مصطفى به سماوات محمدى(ص)
جا دارد آنکه فخر کند بر تو انبیاء در مشرق زمانه توئى هور سرمدى



منبع :کتاب قصص الرسول یا داستانهایى از رسول خدا (ص)

شنبه 10 اسفند 1392 :: 18:49




یکی از شیعیان در بصره سالی ده شب در خانه اش دهه عاشورا روضه خوانی می کرد این بنده خدا ورشکست شد و وضع زندگی اش از هم پاشیده شد حتی خانه اش را هم فروخت .

نزدیک محرم بود با همسرش داخل منزل روی تکه حصیری نشسته بودند یکی دو ماه دیگر بنا بود خانه را تخلیه کنند ، و تحویل صاحبخانه بدهند و بروند .

همسرش می گوید : یک وقت دیدم شوهرم منقلب شد و فریاد زد .

گفتم : چه شده ؟ چرا داد می زنی ؟

گفت : ای زن ما همه جور می توانستیم دور و بر کارمان را جمع کنیم ، آبرویمان یک مدت محفوظ باشد ، اما بناست آبرویمان برود .


 



ادامه مطلب ...
جمعه 9 اسفند 1392 :: 16:22

 



عالم زاهد و وارسته زمانش مرحوم شیخ حسین بن شیخ مشکور رضوان الله تعالی علیه فرمود :

در عالم رو یا دیدم در حرم مطهر حضرت ابا عبدالله (ع ) مشرف هستم و حضرت در آنجا تشریف دارند .

یک نفر جوان عرب معدی (دهاتی ) وارد حرم شد و با لبخند به آن حضرت سلام کرد و حضرت با لبخند جوابش دادند .

فردای آن شب که شب جمعه بود به حرم مشرف شدم و در گوشه حرم توقف کردم ناگهان آن جوان عرب معدی را که در خواب دیده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضریح مقدس رسید با لبخند به آن حضرت سلام کرد ولی حضرت سیدالشهداء (ع ) را ندیدم و مراقب آن عرب بودم تا از حرم خارج شد 



ادامه مطلب ...
جمعه 9 اسفند 1392 :: 16:04
 


مردی بنام مخیلف به فلج مبتلا و سه سال مرضش طول کشید ، به مجالس عزای امام حسین (ع ) در محْمره حاضر می شد و به کمک مردم نشیمنگاه خود را روی دستها قرار می داد و به سختی جلوس می کرد و از همسری و اولاد ناتوان بود .

ماه محرم در حسینیه عزاداری حسینی بر پا بود روز هفتم محرم مرسوم بود که مصیبت آقا اباالفضل را می خواندند مخیلف چون پای خود را دراز می کرد زیر منبر به آن حال نشسته بود .

رسم بود وقتی که ذاکر بخواندن شهادت می رسید اهل مجلس از زن و مرد قیام می کردند و با نوحه و زاری بلهجه های مختلف و آهنگ عزاء لطمه به صورت و سینه می زدند همین که به جوش و خروش آمدند و فریاد وا عباسا بلند می شد در و دیوار مجلس هم گویا با عزاداران هم ناله بودند یک مرتبه دیدند

 

ادامه مطلب ...
جمعه 9 اسفند 1392 :: 15:57
درباره سایت


موضوعات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • تعداد بازدیدکنندگان: 55847
فرم تماس
نام و نام خانوادگی
آدرس ایمیل
امکانات دیگر

http://www.uplooder.net/img/image/87/01385a5ae3e7ed9064e5718f4fea696a/Telegram-alternative-logo.svg.png

http://www.insta24.ir/static/img/insta24.png

http://www.aparat.com/public/public/images/logo/v2/aparat_icon_color_black_1024.png

کلیه حقوق این وبلاگ برای اهل حرم محفوظ است